خرداد ۲۴

سلام بعد از کلی وقت

انگار وقتی میرفتم سرکار شبها بهتر خوابم میبرد. امروز اولین شنبه ای بود که وارد مرخصی قبل از زایمان شدم. ایشالا ۲٫۵ هفته دیگه دختر خانوم تشریف میاورند.

آخر هفته رضا قرار است از تعطیلات و سفر یک ماهه اش به ارومیه برگردد. حتما در این یک ماه دور از ما کلی تغییر کرده.

خیلی وقت است ننوشتم میخواستم دو تا اتفاق سال تحصیلی رضا را بنویسم یکی در مورد پروژه جابربن حیان مدرسه و آن یکی را که یادم نمی آید.

سر پروژه ها خانواده ها باید درگیر میشدند و کمک بچه ها میکردند من هم مجبور باید دوتا مادر همگروهی رضا در پروژه همکار بشوم.

اولش اصلا فکر نمیکردم آتقدر کار سختی باشد خب من که با مادرهای مهد رضا خیلی راحت معمولا میتوانستم تعامل داشته باشم. ولی این بار از این خبرها نبود این دو تا مادر که هر کدام برای خود ادعایی داشتند میخواستند کل کار را دست بگیرند و انجام دهند. خلاصه تجربه سختی بود ولی خوشبختانه گروه رضا بهترین نتیجه را در سطح منطقه گرفتند و با کلی افتخار اول شدند. اولین برخوردمان با مادرها سر انتخاب موضوع بود خانم مدعی اصرار داشتند تز فوق لیسانس مهندسی شیمی اشان که گویا یگ ربطی به سیب زمینی و تغییرات شیمیابیش در هوا داشت باشد و رضا و باباش هم اصرار که حتما در مورد فضا. در جنگی نابرابر من بر دو مادر دیگر سر موضوع پیروز شدم. ولی در ادامه تقیریبا همه مطالب خودشان را جایگزین مطالب ما کردند. خلاصه داستانی داشتیم در حد دعوای کودکان پیش دبستانی.

این هم عکس تابلوی باز شده پروژه. رضا با لگوهاش یک فضاپیما هم ساخته بود. و یک از مادرها که معمار تشریف داشتند هم منظومه شمسی و اینا با ماکت ساخته بود.

 

اردیبهشت ۰۵

به تنهایی نمیتوان

انجام بعضی کارها به تنهایی خیلی سخت است. یعنی شاید هم به تنهایی نمیتوان انجام داد.

مثلا در خیابانهای تهران بخواهی بین دو خط برانی، تقریبا فایده ندارد تلاشت. مگر در خیابان خیلی خلوت و تنها. ولی وقتی میخواهی صبح سر کار بروی برای اینکه از شر ماشین کنار دستی ات که به زور خود را میچپاند بغلت- نجات پیدا کنی، مجبور میشوی، از بین دو خط بیرون بزنی و حق ماشین دیگری را ضایع کنی و او نیز همچنین و الخ. ایضا مثالهای دیگر در رانندگی. اینگونه میشود که مراعات برخی قوانین به تنهایی بسیار سخت میشود و حتا کاهی ناممکن.

در مسیر صبحگاهی به سمت مدرسه رضا، باید از گذر تنگی با ماشین عبور کنیم، بنابر شلوغی و ازدحام، صفی تشکیل میشود از ماشینها که به نوبت از آن گذر تنگ عبور کنند، در این بین رانندگانی از کنار صف و بدون رعایت نوبت عبور میکنند و  اعصاب و روان افرادی که در صف اند، را خراب میکنند. با شهود من حدود ۵ درصد از افراد در رانندگی (با عرض معذرت) نفهمند و نظم عبور و مرور را بهم میزنند و باعث و بانی تصادف و دعواهای رانندگی اند. این ۵درصد، در عبور از گذر خیلی ازادانه حق دیگران را میخورند و البته کسی کاری ندارد به آنها. برای رضا، این پدیده عجیب است و در دنیای کودکیش که یاد میگیرد باید حق دیگران را مراعات کند بارها از من سوال کرده است که چرا اینها در صف نمی ایستند و من نمیدانم که چگونه باید پاسخ دهم. رضا میگوید، خب ما هم از این کنار صف برویم که سریعتر برسیم به مدرسه ولی …

 

 

فروردین ۲۹

سال اقتصاد و فرهنگ

پارسال سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی بود؛ انتخابات ریاست جمهوری مشارکت بالایی داشت و گفتند حماسه سیاسی اتفاق افتاده است- بعد چون وضعیت اقتصاد خوب نبود گفتند حماسه اقتصادی اتفاق نیفتاده است. امسال را نامگذاری کردند اقتصاد و فرهنگ.

داشتم فکر میکردم که پارسال چه باید میشد که میگفتیم حماسه اقتصادی اتفاق افتاده است، مثلا باید یهو همه چیز ارزان میشد؟ کمی که فکر کردم دیدم واقعا اقتصاد حماسه بردار نیست خیلی. بالاخره اقتصاد پایه و اصول دارد و یک کار حماسی نیست که. حماسه یعنی دلیری کردن، شجاعت، صلابت. کار اقتصادی کردن، بهبود وضعیت اقتصادی، ارتقا شاخصهای اقتصادی، ایجاد ثبات در وضعیت اقتصاد و نظایر ان همه زمانبر است و یکساله که نمیتوان حماسه سازی کرد. با اماده کردن شرایط یک انتخابات پرشور میتوان حماسه سیاسی خلق کرد و هیجان برای مشارکت را بیشتر کرد، ولی کار روی اقتصاد، بیشتر از هیجان به چشم انداز خوب و به قواعد روشن اقتصادی ارتباط  دارد.

امسال را نامگذاری کردند اقتصاد و فرهنگ. فرهنگ هم از آن چیزهاییست که در کشور ما متاسفانه بخش عمده اش شده، سیاسی. سیاسیون برای رسیدن به مطامع جاهطلبانه خود، از فرهنگ استفاده ابزاری میکنند. کل فرهنگ را تعبیر میکنند به پوسته دین و مذهب؛ هر جا هم لازم شد با استناد به تعابیر شخصی خود از دین و مذهب، فرهنگ را لگد مال میکنند؛ ظاهر احکام دینی را میچسبند.

من دوست دارم عبارت فرهنگ در نام امسال، تعبیر شود به فرهنگ عمومی (عین خواسته خود وزیر ارشاد). تعبیر شود به اخلاق عمومی ما در برخورد با هم دررانندگی، در رعایت حقوق دیگران، در احترام به یکدیگر.

فروردین ۱۲

سلام ۹۳

دورترین پاناروما

بالاخره یکی از پروژه های بزرگ سال ۹۲ ما در ابتدای اسفند، به نقطه پایان رسید و ما به منزل جدید و البته خودمان منتقل شدیم.

وقتی در زمستان ۹۱ اپارتمان زیبایی را داشتیم برای خرید بازدید میکردیم، در حالیکه همان زمان امکان خریدش را نیز نداشتیم، هیچگاه گمان نمیکردیم که شاید در زمستان ۹۲ دوباره مسیرمان به همانجا بیفتد و انجا را بخریم. البته در میان فراز و فرودها و گشت و گذارهایمان برای خرید، فروشنده ای هم یافت شد که وقتی خانه اش را برای خرید پسند کردیم و قول و قرارهای انجام معامله را تنظیم کردیم عهدش را شکست و ما را قال گذاشت. بگذریم. بهرحال این قال گذاشتن را من به حساب رسیدن به این خانه فعلی گذاشتم. جایی که از پنجره هایش تا دورترین جنوب، دورترین شرق، و دورترین غرب   را میبینم. یعنی: دورترین پاناروما.

سال ۹۲

از همان اوایل سال ۹۲ هم معلوم بود که سال خوبی در پیش است؛ از اتفاقهای مختلف سال هم میشد سال خوبی را پیش بینی کرد. از روحانی مچکریم گرفته، تا جام جهانی فوتبال و والیبال، از گشایشهای مالی دوستم تا پروژه ماهواره رضا که مقام اورد، از رسیدن کارت پایان خدمت دستم تا وضعیت کاری پیک آسا، از سلامتی که حاصل بود تا پروژه سخت سارا، از خداحافظی مشهد تا سلام به جهاد، -که هر یک برای خود بس پروژه ای بودند- همه و همه را خوشبیانه و البته امیدوارانه و به لطف خدا به انتهای سال رسانیدیم و خوشحال بودیم که خوشحالیم.

سلام ۹۳

انشالله سال خوبی برای همه باشد. سال ۹۳ برای ما دو بخش دارد، قبل از تیر و بعد از تیر! 🙂 فعلا همین تا بعد.

بهمن ۱۴

رضا با خدا

آه خدای من؛ وااااای خدایااااا؛ متشکرم خدا؛ تو چقدر خوبی؛ ممممممنووووونممممم؛ واااااای چقدر خوبه دارم کیف میکنم؛ دارم کیف میکنم؛ واااایییییی دستت درد نکنه خدا؛ دستت درد نکنه؛ تو خیلی خوبی؛ تو به فکر همه ای؛ تو خیلی مهربونی؛ دوستت دارم؛ دوستت دارم خدااا؛ …..؛ممنونم از این همه برف؛ خدا دستت درد نکنه که مدرسه رو تعطیل کردی؛ وااای چقدر خوشحالم که مدرسه ها تعطیل شدند امروز!!

(بخشی از مکالمه رضا با خدا؛ در یک روز برفی)

 

بهمن ۰۳

خط کش

آدم ها درونشان یک خط کش دارند. بعضی ادمها خط کش شان فقط دو تا عدد رویش است، صفر و یک. وقتی میخواهند یک چیزی را بسنجند خط کش را جلویش میگیرند، و پاسخشان یا صفر است یا یک. برخی دیگر خط کش شان، اعداد بیشتر از صفر و یک دارد، چند تا عدد دیگر هم دارد و وقتی میسنجند به نتایجی غیر صفر و یک نیز میرسند. این ادمها خط کش شان، به نسبت دقت بالاتری دارد.

ادمهایی که خط کش شان دقت پایینی دارد معمولا فکر میکنند:

– همه آدمها مثل هم فکر میکنند/ یا همه ادمها باید مثل هم فکر کنند

– ما چقدر خوشبخیم (یا بدبختیم)

-ما حق داریم (آنها حق ندارند)

-هر کس مخالف من است دشمن من است

-….

ادمهایی که خط کش شان دقت پایینی دارد همانهایی هستند که دید محدودتری دارند.

آدم رشد یافته کسیست که دقت خط کش اش بالاتر است و برای بالا بردن دقت آن هر لحظه تلاش میکند.

برای بالا بردن دقت خط کش درون، هیچ چیز مثل دیدن تفاوتها و تنوع ها نیست. مسافرت داخلی/خارجی، گشتن نمایشگاه ها، خواندن کتاب، دیدن آدمها، خیلی به بالا بردن دقت خط کش کمک میکند.

دی ۱۶

آشپزخانه زمستانی

زمستان امسال فصل سختی شده برایم. حالا تازه ۱۵ روز بیشتر ازش نگذشته ولی انگار دو ماهی است درگیرش هستم. امسال دیگر مطمن شدم که این فصل را دوستش ندارم. حداقل زمستان تهران خیلی مزخرف است با درد آلودگی این سالهای اخیرش که دیگر کریه تر شده.

خانه ای در زمستان خوب است که آشپزخانه اش روشن و گرم و خوش بو باشد و من از این خانه ای که کم دارم در آن آشپزی میکنم خوشم نمی آید. بوی آش رشته، بوی ماکارونی، بوی خوراک مرغ، بوی کوفته، بوی دلمه. .. نمی دانم چقدر راه دارم تا یه مامان آشپز بشم؟

 

آذر ۲۷

تلاشهایی برای تربیت خوب

بچه داری دیگر دارد برایمان خیلی سخت میشود. رضا دارد بزرگ میشود و داستانهایش روز به روز بیشتر. در این هفته دو تا داستان داشتیم یکی در مدرسه و یکی در فرادبستان (after school) . داستانهایی که به نظر میرسد تازه آغاز شده اند و باید پیگیرشان باشم و همچنان برایشان وقت بگذارم.

داستان فردابستان از آنجا شروع شد که رضا با یکی از دوستانش صمیمی شد و مادرش رضا را به خانه شان دعوت کرد. گفتیم باشد یک روز آنهم دوساعت برود اشکالی ندارد. هرچند خانواده را خیلی نمیشناسیم ولی به اعتماد نیوشا جون و اینکه دو ساعت زمان زیادی نیست فبول کردیم. مدتی بعد از آن من هرچه به رضا میگفتم اگر دوست داری دعوتش کنیم خانه قبول نمیکرد. به نظرم آمد که محو زیادی اسباب بازیها و دم و دستگاه دیجیتال خانه دوستش شده و حس ناخوبی از اینکه خودش این امکانات را ندارد پیدا کرده و نمیخواهد او را دعوت کند. ولی هر بار که من این پسر را خانه نیوشا جون میدیدم احساس میکردم مرا تحویل میگیرد که دعوتش کنم و بالاخره یک روز که اوضاع مساعد بود دنبال رضا که رفتم گفتم اگر میخواهی اجازه دوستت را از مادرش بگیریم. خلاصه مهمانمان تشریف آوردند ولی متاسفانه به جای ۲ ساعت ما مجبور شدیم ۴ ساعت شیطنت این دو وروجکی که غیر قابل کنترل شده بودند را تحمل کنیم. تا جناب پدرشان تشریف بیاورند و آقای مهمان را ببرند. و بنده از این حرکت توبه کردم البته. حالا بماند که مهمان مشقها را  ننوشته و همه را گول زده آمده بود.  و داستان ادامه پیدا کرد و هر وقت این پسر مرا میدید میگفت همه مشقهام رو نوشتم میتونم بیام. و من دیگر تحویلش نمیگرفتم. چند روز بعد با موبایل مامانش زنگ زد و گفت رضا بیاد خونمون. گفتم نه دیگه ما نمیتونیم. دوباره فرداش مامانش اسمس زد من رضا رو امروز میبرم خونمون شما بیاید خونه ما دنبالش . قبول کردم. نزدیک پایان ساعت کاری نیوشا جون گفت بیا دنبال رضا مهمونی کنسل کردم چون اینا امروز خونه ما شیطونی کردن و حرف من رو گوش ندادن. خلاصه من رفتم دنبال رضای خشن و عصبانی از بهم خوردن مهمانی. دیگر آن شب رضا فقط به نیوشا جون بد و بیراه میگفت که مهمانی را بهم زده و چرا مامان این پسر به حرف نیوشا گوش کرده…..و به خاطر این رفتارش محکوم به دو روز محرومیت از خانه نیوشا جون شد.

خلاصه نتیجه اخلاقی ماجرا این بود که تصمیم گرفتم هر چقدر هم به نفع آنی و کوتاه مدت مان باشد در لحظه برای دعوت دوستان رضا تصمیم نگیرم. و حتما از یکی دو روز قبل با خانواده هماهنگ کنم. دیگر اینکه حواسم باشد آیا خانواده مقابل به اندازه ما دوست دارند به حرف فرزندشان گوش ندهند؟ به عبارتی جواب این سوال که آیا خانواده به خصوص مادرش میتواند در مقابل خواسته های نامعقول فرزندش مقاومت کند؟ را بدانم. و تا وقتی از این قضیه مطمئن نشده ام باب معاشرت را باز نکنم. چون رضا با داشتن چنین دوستی حتما تاثیراتی میگیرد که کار را برای ما سخت تر میکند.

از داستان مدرسه به نتیجه ای که فعلا گرفته ام بسنده میکنم. اینکه حتما به مدرسه بیشتر سر بزنم دوهفته یک بار به هر اندازه که شده رضا مرا در مدرسه در ارتباط با اولیای مدرسه ببیند و خودم رفتار معاونان و معلم مدرسه با بچه ها را ببینم و با آنها حتما صحبت کنم و نظراتم رو بگویم و مهمتر از همه همکلاسیهای رضا را بیشتر بشناسم.

 

آذر ۱۵

به بهانه مناظره- کارنامه

کارنامه چیز خوبی است. اشتباهی نیست. یعنی اگر کسی وضعیت کارنامه اش خوب باشد، احتمال زیاد شاگرد زرنگ و درسخوانی است ولی کسی کارنامه اش خوب نباشد حتما شاگرد زرنگ و درسخوانی نیست.

گاهی برای من سوال پیش میاید که، چرا به جای اینکه به نتیجه کار افراد نگاه کنیم به “اجرای کار افراد” و شعارها و حواشی توجه میکنیم. مثلا ما به عنوان ناظر(و ارزیاب)، اگر ببینیم یک دانش اموز یا دانشجویی، کارنامه خوبی دارد آیا باید دیگر باید برایمان مهم باشد که گیر بدهیم او چگونه و چند ساعت درس میخوانده است؟ و بالعکس، وقتی یک دانشجو، در کل دوران تحصیل کارنامه موفقی نداشته، آیا مهم است که مثلا چقدر تلاش کرده است؟ یا ایا مفید است که به بهانه های او توجه کنیم؟

ایضا در مدیریت نیز اینچنین است. یعنی اگر یک مدیر، کارنامه موفقی از خود بجا نگذاشته است، دیگر مهم نیست که چقدر در مدیریتش تلاش کرده یا حرص خورده یا زحمت کشیده یا آدم خوبی بوده است. کارنامه یک مجموعه از شاخصهای کمی است و نباید یک سری ارزشهای کیفی (و مبهم)، بر ارزش ذاتی کارنامه، اولویت پیدا کند. ارزشهای کیفی اگر هم مهم باشند باید کمی شده و جایی در کارنامه داشته باشند که بتوانند معیار مقایسه قرارگیرند.

هر مسوولیتی (درس خواندن، مدیریت یک تیم، مدیریت یک شرکت و سازمان، و … تا ریاست جمهوری) میتواند دارای یک کارنامه باشد و ما باید یاد بگیریم که مسوول را با کارنامه بسنجیم و نه با احساسات خود (=شاخصهای ارزشی غیرکمی).

بنابراین برای سنجش موفقیت یک رئیس جمهور در مسوولیتش باید کارنامه او را با شاخصه های استاندارد، با کارنامه روسای قبلی مقایسه کنیم: شاخصهایی نظیر رشد اقتصادی، میزان بیکاری، و تورم.

اینکه شعار یک رئیس جمهور چه بوده، با مردم چگونه رفتار میکرده، ایا خاتمی در دیدار با رئیس جمهور فرانسه موضع پایین داشته، احمدی نژاد سفر استانی داشته، روحانی یک حقوق دان است، همه و همه اینها نباید باعث شود ما حواسمان از کارنامه پرت شود. کارنامه اصل است. یعنی نگاه کنیم در دولتهای قبل، تورم، رشد اقتصادی، بیکاری، و … چقدر بوده. اینها ملاک اصلی هستند و نه مناظره بین دو نفر و احیانا توان بگم بگم گفتنشان.

 

آبان ۱۹

آدمای گنده

“ماییم و آستانه عشق و سر نیاز          تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

از آنجایی که مغز آدمی همواره جستجوگر هدف است یکی از اهدافی که میشود به ذهن کودکان داد ارائه الگوهای برجسته و خوبی است که با انگیزه وشوق زندگی رو به پیش بردند و نمونه های بسیار موفقی در زندگی شده اند. ما باید اینها رو به بچه ها معرفی کنیم تا بچه ها الگوهایی را که قبلا این راه را رفتند در جلوی خودشان ببیند و بعد بتوانند همان الگوهای رفتاری و روش و دیسیپلین را دنبال کنند.” ………. دکترصاحبی

در این راستا سایت آدمای گنده را معرفی میکنم که میشود از آنجا افراد مورد علاقه تان را بیابید و داستانشان را برای کودکان نقل کنید. من که از تنوع نوشته ها خوشم آمد.

« نوشته‌های قدیمی‌تر

نوشته‌های جدیدتر »