«

»

مرداد ۱۹

و حالا ۴۰ سالگی من

سارا گفت متن زیر را اینجا بگذارم، بهتر است؛ حتا شاید باعث شود، یخم آب شود و دوباره به هوای نوشتن برگردم.

 

همه چیز از یک تماس تلفنی دلهره آور همکارم شروع شد که باید سریع خودم را به طبقه اول ساختمان شمالی برسانم. وقتی رسیدم و در را باز کردم، در میان دست و شادی و تولدت مبارک همکارانم بطرز غافلگیرکننده ای چهل ساله شدم؛ به سالن که وارد شدم، انگار به یکباره غرق یک رویای شیرین و مطبوع شدم که هر لحظه مرا بیشتر متاثر میکرد؛  لذت بخش تر آن که این “غافلگیری” شیرین چهل سالگی در خانه دوم من یک خواب کوتاه تمام شدنی نبود. داشتن این همه دوست همدل و همراه، صحبتها و تعریفهایشان، نه تنها، سیلی از لطف و انرژی و “دلگرمی” بود، بلکه تذکر و یاداوری هم بود که چقدر همدل و همراه در کنار خود دارم.

یکسال پیش در مراسم تولدم (روزهای آخر تیر) عزم جزمی داشتم برای به انجام رساندن پروژه ی کاری بسیار بزرگ؛ تقریبا تمام روزهای یکسال گذشته ام با تمام وجود به آن سپری شد. روزهای پرفشار و پر استرس و البته شب بیداریها. هرچند در مراسم تولد یکسال پیش، فکر و ذهنم کارها و اقداماتی بود که باید انجام میدادم تا خودم را یک مرد کامل کنم ولی عطش و انگیزه رسیدن به هدف پروژه بزرگ، در من قویتر بود و در اوج سختی هم، نزدیک شدن به هدف، انگیزه بخش.

البته این روزها بنا بر “قضا و قدر”، مشغول فراموشی و دور شدن و “فاصله گرفتن” از ان  فضا هستم؛ که شاید این اخرین مشق عقب افتاده ی قبل از چهل سالگی من باشد که به مدد ان “غافلگیری” و ان “دلگرمی” راحتتر انجام شود.

 و اما چهل.

هرچند باورش سخت بود برایم، ولی من چهل ساله شدم. حس میکنم میتوانم بیشتر مفید باشم. حس میکنم همه انتخابهای ممکن مورد علاقه ام را مثل لباسهای مختلف “پرو کرده ام” و از اندازه خودم و انتخابهایماهم اگاهی خوبی دارم و در ادامه کار راحتتری خواهم داشت؛ از “قضا و قدر” درس میگیرم و بدون عجله به انتخابهایم میپردازم. به “دلگرمی”ها احترام میگذارم و “غافلگیری” ها را حساب میکنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

می‌توانید از این تگ‌های اچ‌تی‌ام‌ال استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>