بازار شادی

امروز بالاخره موفق شدیم بعد از مدتی در بازار خیریه محک شرکت کنیم. مهد ظرفهایی را در اختیار مامانا قرار داده بود تا هر کس بخواهد سالاد درست کند تا در غرفه مهد در بازارچه به نفع بچه های محک به فروش برسد. به اصرار رضا این بار ما هم شرکت کردیم. از آنجایی که فکر نمیکردم بتوانیم خودمان به بازارچه سر بزنیم زودتر آماده کردم تا به دست مسئولان مهد برسانم ولی به هر صورت موفق نشدم و مجبور شدیم جمعه صبح علی رغم بی حوصلگی همه سالاد را ببریم برسانیم به غرفه مهد در بازارچه. ولی خیلی غیر منتظره به همه خوش گذشت حتا مامانم که به خاطر درد زانوش با بی میلی همراه ما شده بود. خیلی حس خوبی بود و من توانستم برعکس همیشه به راحتی خرید کنم. بدون اینکه فکر کنم نکند جنسی که میگیرم ارزش قیمتی که میپردازم را نداشته باشد، بدون اینکه فکر کنم فروشنده دارد سرم کلاه میگذارد، بدون اینکه فکر کنم من نیاز به این جنس ندارم، بدون اینکه نگران نامناسب بودن جنس باشم. با خیال راحت در فرصتی که داشتیم خرید کردم و لذت بردم.

شادی و رضایت را در چهره ی همه احساس میکردم و فکر میکنم واقعیت شادی و شادی واقعی یعنی همین. حداقل برای من حس بی نظیری بود. حس سپاس از خدا به خاطر اینکه با خانواده ام در عین سلامتی، توان کمک کردن و امکان چشیدن و احساس نشاط حاصل از بخشش هرچند کوچک را داشته باشیم.

ارسال شده در حس، شکر, خدا | پاسخ دهید:

پیک نیک مهدکودک

مهد مژده گاهی برنامه پیک نیک میگذارد در صبحهای جمعه. خیلی دوست داشتنی است این برنامه. حدود 100 نفر دور هم جمع میشویم، زیرانداز می اندازیم، صبحانه سالم میخوریم و بعد همه به حرف کودک درونشان گوش میکنند. پری جون مدیر مهد و آقای مریوانی همسر یکی از مربیان، مجریان بازیها هستند و همه با هم بازی میکنند یعنی فضا و انگیزه بازی برای همه فراهم است. بازی پدرها و بچه ها، بازی مادرها و بچه ها، بازی مادرها و پدرها. بچه ها هم که برای خودشان بسیار لذت میبرند. گاهی کنار مادر یا پدر گاهی کنار دوستانشان آخر کیف دنیا را میکنند. از بالای سبزه ها تا پایین قل میخورند، با هم دنبال عنکبوت و کفشدوزک میگردند، بدو بدو، دوچرخه، سینمای 5بعدی و تاب وسرسره. کاش این بچه ها وقتی بزرگ شدند یادشان باشد که لذت کودکیشان چه بوده است؟

 

ارسال شده در حس، شکر, رضا, مهد کودک، رضا، اسپایدرمن | پاسخ دهید:

پیش ثبت نام

بالاخره بعد از 2بار رفت و آمد فرم پیش ثبت نام مدرسه دولتی سروش را پر کردم و آدرس منزل یکی از دوستان که در محدوده ی مدرسه است دادم. (امیدوارم البته مسئول ثبت نام به اینجا سرنزند) گفتند تا آخر اردیبهشت جواب میدهند. چون خود مدرسه چندتا کلاس پیش دبستانی دارد که اولویت با آنهاست و همچنیـــــــــن با نظام جدید 6-3-3 و اضافه شدن کلاس ششم مدرسه در حال ترکیدن است که شیفت بعداز ظهر اضافه میکنند، برنامه مدرسه خیلی مشخص نیست و دلایل برای در هوا چرخاندن ما به اندازه کافی وجود دارد.

رضا هم تصور میکند که در مدرسه نور دانش ثبت نام کرده و به همه با افتخار تمام اعلام میکند. حالا اگر خدایی نکرده موفق شویم در سروش ثبت نام کنیم نمیدانم با این دلبستگی رضا به مدرسه نرفته چه کار کنم.

بارها شده در مهد که دنبال رضا میروم با دیدن بعضی رفتارهای بچه های دیگر خدا را شکر کنم که  رضا به نسبت آنها رفتارهای سالمی دارد. امیدوارم این حس را همیشه داشته باشم و خدا این شادی را همیشه به ما ارزانی دهد.

برای بار چندم صحبتهای دکتر صاحبی در مورد ایجاد انگیزه در فرزندان را گوش کردم و از انرژی و اشتیاق این بشر (جناب دکتر) برای زندگی و آموختن به دیگران لذت بردم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

این نیمه ی عاقل

گاهی نیمه عاقلم چنان پادشاه میشود که از موجودیتم تعجب میکنم. آنگاه که درونم به درد آمده است و نیمه ی سرگشته ام میخواهد زانو بزند و زار زار گریه کند، آنگاه که به خروش آمده و میخواهد فریاد بزند، آنگاه که به وجد آمده و میخواهد هوار بکشد، نیمه ی عاقلم با عقلانیت و استدلالاتش امواجی از فرق سرم به درونم پخش می کند که پس آن قدمهایم محکمتر و بلندتر میشوند و تمام حسی که قلمبه شده بود تا به یک باره سر باز کند بی هیچ اثری نابود میشود. میمانم از قدرت این نیمه عاقل که چقدر مرا برده خود کرده است.

ارسال شده در روزمره | پاسخ دهید:

مدرسه دولتی

در ادامه داستان به دنبال مدرسه، این دفعه به یک مدرسه دولتی سر زدم. راستش به خاطر اینکه مدارس دولتی تا12:30 بیشتر بچه ها را نگه نمیدارند و من مثلا شاغلم، مدارس دولتی را از لیست مدارس رضا حذف کرده بودیم. ولی یک اتفاق باعث شد به این مدارس هم فکر کنم. و اتفاق این بود که من در مهمانی یکی از دوستان، خانم سن بالایی را دیدم که احساس کردم شاید بتواند برای نگهداری دو ساعتی از رضا کمکم کند تا بتوانم رضا را به مدرسه دولتی بفرستم. به این ترتیب رفتم مدرسه سروش که در وصف آن بسیار شنیده بودم سری بزنم. محلش خیابان ایران زمین شهرک غرب است. فضای بسیار بزرگ و پر دانش آموزی دارد یعنی هزار دانش آموز در حدود 50 کلاس. مدیریت بسیار خوبی داشت خانم زینلی که از سال 84 مدیر این مدرسه شده. مدرسه تاسیس 1350 و به زحمت معماران امریکایی است. کلاسهای بزرگ و حیاطهای بزرگ و پرنور. یک تجربه از فضاهای بزرگ و پر جمعیت. یک نمونه واقعی از اجتماع. نمیدانم چرا مطمئنم که رضا در این مدرسه رشد خوبی خواهد داشت. حالا قدم بعدی پیدا کردن سند برای سکونت در منطقه مدرسه است.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

بخارشور

حالا میفهمم چرا تو راهنمای بخارشور نوشته بود اکیدا استفاده ی صنعتی نشود منظورش چه بود.

خدمتتون عرض کنم که کار کردن با این دستگاه بسیار مفید نیاز به مهارتهای خاصی دارد که باید آنها را بر اثر تجربه کشف کنید. مثلا اگر بخواهید از آن برای اتو کردن پرده شسته و خیس آویزان شده و چروک خشک شده، استفاده کنید، از ابزارهای خاصی که در دفترچه راهنما آمده باید استفاده کرده و به شدت همه ی آنها را بکشید تا پرده صاف شود . به این ترتیب از کت و کول افتاده و از خرید خود پشیمان میشوید و با خود می اندیشید مگر نانت نبود آبت نبود که پرده را به خشکشویی ندادی؟!! فکر کردی که بخار شور معجزه گر است یا خودش معجزه است؟؟ در واقع این لحظه ای است که به مهارت فعلی خود یعنی یک کارگر اتوشویی تمام عیار پی میبرید و آنرا در رزومه ی خود ثبت میکنید و به این فکر میکنید اگر روی دستگاه ننوشته بود استفاده صنعتی ممنوع، الان میتوانستید یک وام مشاغل خانگی گرفته و دارای شغل چهارم شوید.

ارسال شده در خانه داری | یک پاسخ

مدرسه مدرسه مدرسه ….

داستان مدرسه پیدا کردن خیلی سخت شده، اگر این معیار آموزش و پرورش برای ثبت نام که هر کسی در نزدیک ترین مدرسه محل سکونتش ثبت نام بشود را باور داشتیم رضا فقط باید هر روز زحمت دو  بار رد شدن از یک پل عابر را میکشید و ما هم این همه لازم نبود فرایند پیچیده ای را طی میکردیم. یک مدرسه دولتی درست آن طرف خیابان داریم که صدای صبحگاهشان را صبح ها می شنویم.

با کلی خوشحالی و هماهنگی با دوست رضا رفتیم مدرسه توصیه شده مدیر مهد یعنی فجر دانش برای مصاحبه. در حد 20 دقیقه از رضا سوالاتی پرسید و احتمالا ارزیابی اش را انجام داد و رضا هم کلا خوشحال و شاد که در مدرسه نشسته همه را جواب داد و شنگول بود. ما هم سعی میکردیم از جناب گویا مدیر مدرسه سوالاتی در مورد مدرسه مدل آموزش و تربیتشان بپرسیم. آقای مدیر دبستان این مجتمع آموزشی بسیار با اعتماد به نفس و مطمئن از خود کمی به سوالها جواب داد بدون هیچ حس صمیمیتی. به هر حال ارزیابی ما نهایتا بد نیود در مورد مدرسه با توجه به اینکه فضای آموزشی بسیار بزرگ و مناسبی داشت. گفتیم حالا بد نیست شاید هم در گزینه ها قرار بدهیم مدرسه شان را که سه روز بعد تماس گرفتند، پسرتان ذخیره دوم قرار گرفته اگر میخواهید دنبال مدرسه دیگری باشید. :( ( من که با این جواب کلی به هم ریخته بودم . چون فکر میکردم واقعا قرار است ما مدرسه را انتخاب کنیم. ولی حالا میبینم که به سر راستی هم نیست اگر میخواهیم انتخاب کنیم خیلی باید محکم و با اصرار و پیگیر و با پارتی انتخاب کنیم احتمالا.

چند روز بعد نوبت مصاحبه با مدرسه نور دانش را داشتیم که بدون مهدی رفتیم. در حد 40 دقیقه باهاش صحبت و سوال و معما و نقاشی … کرد و خوشبختانه به استعدادهای فراوان شاخ شمشاد ما پی برد و گفت که ما درخدمتیم تا 2-3 هفته دیگر بهمان خبر دهید که افتخار میدهید در خدمت باشیم یا نه. خانم مسئول ثبت نام برخورد بسیار صمیمانه ای داشت. گویا این مدرسه خیلی دانش آموز محور تر از بقیه مدارس است و این تفاوت هم به اندازه ی زیادی است. اینجا به لحاظ آموزشی سخت نمیگیرند که حتما همه دفتر و کتابها مرتب و همه باید خوش خط باشند. آزادی بچه ها در این مدرسه بیشتر است و اولیا هم گویا ارتباط آزادانه تری میتوانند با مدرسه داشته باشند.

این مطالب را با جزئیات مینویسم برای آیندگانی که میخواهند این مسیر را مثل من طی کنند، چون این روزها خودم در اینترنت تشنه اپسیلون مطلبی در مورد مدارس دور و بر این منطقه هستم.

ارسال شده در رضا, مدرسه | 5 پاسخ

مدرسه

در راستای فرایند حرکت به سوی مدرسه، به مدرسه رهیار سری زدیم. فهمیدیم که تنها 8 نفر  جا دارد برای ثبت نام در سه تا کلاس اولش. خانمی که پاسخگوی ما بود به نظر برخورد ملایمی با یچه ها داشتند ولی به نظر میرسید این خانم که مسئول پیش دبستانی بود، جزو یک سیستم است که همه چیز را دارد به او دیکته میکند. کلی نکات از پیش آماده داشت که میگفت معمولا سوال والدین است. کاملا مدل آموزش و پرورشی داشت. هیچ احساس خلاقیتی در برخوردش احساس نکردم خیلی ماشینی و معمولی با ما برخورد کرد. و آخرش آنقدر که ازش سوال کردیم او هم کمی در راستای شناخت ما سوال کرد. با اینکه رهیار در معیار نزدیکی به خانه امتیاز بالایی دارد ولی هنوز تا انتخابش فاصله دارم. یک جلسه 4-5 ساعته گفت باید در خدمتشان باشیم تا گویا امتحان ورودی از کودک به عمل آوردند.
مدرسه نور دانش هم چند هفته پیش رفتیم، خانم پاسخگوی ما به نظرم هم مسلط تر بود به پاسخ دادنش و هم از خلاقیت خودش خرج کرد. حرف اصلی مدرسه آنها داشتن فضای امن است. نکته دیگر اینکه از اینکه بچه ها مجبور به پوشیدن لباس فرم در مدرسه نیستند کلی حس آزادی میگیرم و نشانه ای از تعادل رفتارشان با بچه ها میدانم. به نظرم مدارسی که لباس فرم دارند از برخورد و تعامل با بچه ها میترسند و فرار میکنند از ترس اینکه نتوانند نیازهای بچه ها را بشناسند و با رفتار مناسبی پاسخ دهند.
مدرسه فجر دانش هم هست که به توصیه مدیر مهد رضا به آنجا سرزدیم و فرم پر کردیم تا برای مصاحبه خبرمان کنند.
و خیلی ممنون از دوستان که نظر میدهند. چون مدام خودم در حال پرس و جو و نظر گرفتن هستم و ارزیابی اینکه چه نوع مدارسی دارند چه جور آدمهایی با چه نوع احساسهایی میسازند.
“در سرزمین من
هیچ کوچه ای
به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی …”

ارسال شده در مدرسه | 5 پاسخ

فرایند حرکت به سوی مدرسه

بالاخره به پروسه انتخاب مدرسه رسیدیم و این شتری است که در خانه همه میخوابد ولی بسته به اینکه از پنجره طبقه 8ام نگاهش کنی یا از زیر در شمایل متفاوتی دارد.

همیشه از فرایند مدرسه رفتن رضا وحشت داشته ام. تصور اینکه باید باز هم درگیر سیستم مزخرف آموزش پرورش بشویم، ناخوشایند بوده. الان هم دغدغه ام همین شده. و حالا در انتخاب نوع مدرسه دو راه را پیش رو میبینم که حالا میگویم.

مهد کودکی که الان رضا میرود در واقع وجود محیط های امنی در دنیای واقعی را برایمان اثبات کرد که انگار در آرزوهایمان دنبالش بودیم. محیط پر از محبت و توجه و خلاقیت در رابطه با بچه ها. جایی که حق کودک حرف اول را میزند. محیطی که کوچک است ولی همه عناصرش هماهنگ با هم حق کودک و رفتار با کودک را میشناسند. و حالا را از این محیط میخواهد وارد مدرسه شود. مدرسه ای که احتمالا انگیزه های اصلی آن به قبولی تیزهوشان و بعد المپیاد و دانشگاه و … ختم میشود و رضا الان هیچی از آنها نمیداند و برداشتش از موفقیتهای زندگی در اینها خلاص میشود: فرمانده کلاس شدن، برچسب گرفتن و صورت خندان گرفتن، عشق بچه ها به نشستن پیش رضا سر کلاس، دریافت نصف نصف یک شکلات به خاطر کشتن مهره رخ در بازی با عمو شطرنجی، نقاشی هایی که بچه ها به خصوص هلنا برایش میکشد و …

داشتم میگفتم، یک انتخاب مدارسی هستند که دیسیپلین سخت گیرانه و پر از تکلیفی ندارند که نمونه اش میشود نور دانش و از طرف دیگر مدارسی هستند که سعی در سنگین کردن بار تحصیلی و آموزشی بچه ها دارند و برای بالا بردن ظرفیت و توان بچه ها سخت هم میگیرند و تعداد این مدارس هم کم نیست. حالا من مانده ام کدام بهتر است؟!!

خودم در آرمانهایم همیشه مدرسه ای بوده که زور و اجبار و تکالیف سنگین جایی ندارند ولی از طرفی هم دلم میخواهد رضا خیلی چیزها یاد بگیرد و از غافله عقب نماند و هوش و استعداد فزاینده اش ;) هدر نرود.

میترسم در این مدارس انسان گرا کودک محترم نازنازی بشود و تا آخرش زیربار تکلیف سخت نرود ولی از طرفی هم میترسیم سخت گیری آن یکی ها دلسردش کند.

خلاصه مانده ام که ما از این مدرسه رفتن به چه هدفی میخواهیم برسیم؟ چه راهی میتوان پیدا کرد که هم خودش به آینده بهتری هدایت شود و هم ما کمتر دراین راه آینده دچار دردسر شویم؟

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 3 پاسخ

انتقاد

به طور طبیعی نقد کردن و نگاه منتقدانه به مسائل داشتن همیشه جذاب و مورد نقد قرار گرفتن همیشه سنگین است. من در طول زمان دریافته ام که اکثر اوقات خودم از اینکه انتقاد بشوم خوشم نمیاید. هر چند شرایطم حتا ایجاب میکرده که عادت کنم به مورد انتقاد قرار گرفتن. همین مساله باعث میشده که کلا خودم هم کمتر انتقاد کنم. تا اینکه…

در کتاب تئوری انتخاب دکتر گلاسر (ترجمه دکتر صاحبی) حرف دلم را یافتم. اصلا چیزی به اسم انتقاد سازنده هم نداریم! انتقاد بد است چه غیرسازنده و چه سازنده!

آدمها صحبتها را از کسانی میپذیرند که آنها را دوست دارند؛ و آدمها کسانی را دوست دارند که از طرف آنها پذیرفته شده اند؛ و وقتی شروع میکنند به گوش کردن به کسی، اکثرا قبلش تصمیم به پذیرفتن یا نپذیرفتن حرف گرفته اند!

هنوز هم دوست دارید انتقاد کنید؟!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 2 پاسخ