مرداد ۱۹

دینای ۳ سه ساله ما

تولد دینا اوایل تیرماه است و سه سال را تمام کرده. یک دختر فعال، شیطون، خوش حرف و با روابط عمومی بالا، رقابتی با داداشی، و کاربلد!

خوب بلد است که کی رضا را داداشی صدا کند، کی بگوید دیگه دوستت ندارم و الخ!

رضا حسابی مراعاتش را میکند، و اگر از دعواها و جر و بحثهای خواهر و برادری بگذریم!! رابطه شان حسابی خوب است.

دو سه هفته ای میشود که دینا مهد رفتن را آغاز کرده و مطابق با انتظارمان، خیلی راحت با مهد فعلا اخت شده است. هر روز چیزهای تازه از ناهیدجون، و النا و امیرسام و …برایمان تعریف میکند. صبح ها هر ۴تاییمان از خانه میزنیم بیرون و مهد رفتن برای دینا راحتتر شده است.

حالا که یخم آب شده و از دینا نوشتم از رضا هم بنویسم 🙂

رضا، الان ۱۱٫۵ سالش هست. این تابستانش سپری شده به فوتبال، والیبال، دیجیتال، اسپینر، مدرسه کمی. قدش بلند است، والیبال خوب اسپک میزند و مربی اش میگوید قدرت دستش بالاست. هنوز برنامه نویسی اسکرچ را جدی شروع نکرده.

 

مرداد ۱۹

و حالا ۴۰ سالگی من

سارا گفت متن زیر را اینجا بگذارم، بهتر است؛ حتا شاید باعث شود، یخم آب شود و دوباره به هوای نوشتن برگردم.

 

همه چیز از یک تماس تلفنی دلهره آور همکارم شروع شد که باید سریع خودم را به طبقه اول ساختمان شمالی برسانم. وقتی رسیدم و در را باز کردم، در میان دست و شادی و تولدت مبارک همکارانم بطرز غافلگیرکننده ای چهل ساله شدم؛ به سالن که وارد شدم، انگار به یکباره غرق یک رویای شیرین و مطبوع شدم که هر لحظه مرا بیشتر متاثر میکرد؛  لذت بخش تر آن که این “غافلگیری” شیرین چهل سالگی در خانه دوم من یک خواب کوتاه تمام شدنی نبود. داشتن این همه دوست همدل و همراه، صحبتها و تعریفهایشان، نه تنها، سیلی از لطف و انرژی و “دلگرمی” بود، بلکه تذکر و یاداوری هم بود که چقدر همدل و همراه در کنار خود دارم.

یکسال پیش در مراسم تولدم (روزهای آخر تیر) عزم جزمی داشتم برای به انجام رساندن پروژه ی کاری بسیار بزرگ؛ تقریبا تمام روزهای یکسال گذشته ام با تمام وجود به آن سپری شد. روزهای پرفشار و پر استرس و البته شب بیداریها. هرچند در مراسم تولد یکسال پیش، فکر و ذهنم کارها و اقداماتی بود که باید انجام میدادم تا خودم را یک مرد کامل کنم ولی عطش و انگیزه رسیدن به هدف پروژه بزرگ، در من قویتر بود و در اوج سختی هم، نزدیک شدن به هدف، انگیزه بخش.

البته این روزها بنا بر “قضا و قدر”، مشغول فراموشی و دور شدن و “فاصله گرفتن” از ان  فضا هستم؛ که شاید این اخرین مشق عقب افتاده ی قبل از چهل سالگی من باشد که به مدد ان “غافلگیری” و ان “دلگرمی” راحتتر انجام شود.

 و اما چهل.

هرچند باورش سخت بود برایم، ولی من چهل ساله شدم. حس میکنم میتوانم بیشتر مفید باشم. حس میکنم همه انتخابهای ممکن مورد علاقه ام را مثل لباسهای مختلف “پرو کرده ام” و از اندازه خودم و انتخابهایماهم اگاهی خوبی دارم و در ادامه کار راحتتری خواهم داشت؛ از “قضا و قدر” درس میگیرم و بدون عجله به انتخابهایم میپردازم. به “دلگرمی”ها احترام میگذارم و “غافلگیری” ها را حساب میکنم.

اردیبهشت ۲۸

دنبال هوای تازه برای نوشتن

سلام بعد از عمری

نزدیک یک ماه اکانت هاست سایت نیامنش دات آی آر رو هوا بود. ولی بالاخره امشب به برکت چرتی که بعد از ظهر توانستم بزنم و شب بیدار بمانم هزینه را پرداخت کردم و به برکت اتوماسیون، سایت بدون نیاز به تلفن کاری به اپراتور هاست برگشت سرجاش 🙂

امشب مینااینا مهمان مان بودند. مینا دوست دوران درس خواندنم برای کنکور ارشد بود. دوست اولین سالهای مشغول به کار شدنم. دوست سه شنبه های دوچرخه سواری زنانه در چیتگر، دوست گرفتن تصمیمهای خاص و گاها هنجار شکن. خلاصه یعنی مهمان امشبم سرنخهایی برای دریافت انرژی برایم زنده کرد.

دینا تیر سه ساله میشود و اگر خدا بخواهد به مهدکودک مژده میرود. متاسفم که از اتفاقهای زندگی ام در کنار دینا اینجا چیزی ننوشته ام هنوز. از اینکه او خیلی حواسش به همه حواس من هست از اینکه اصلا دوست ندارد ناراحتی و عصبانیتم را ببیند و سریع واکنش نشان میدهد. کمی چین در پیشانی ، کمی در هم رفتگی ابرو، کمی آویزانی لب و لوچه و یا هر نشانه از ناخوشی را پیگیری میکند.

با تمام مخالفتی که خودم با خودم داشتم دینا از ۱۸ ماهگی ۷-۸ ساعت از روزش را درکنار پرستار بود و هنوز هست.

 

فروردین ۲۴

اعتراف

بعد از سالها اعتراف میکنم که تغییر دامنه وبلاگ از هوای نوشتن به نیامنش انگیزه ام برای نوشتن را کم کرد. کجایی آقای قاسمی کجایی؟!

ولی امیدوارم در عوض حالا که رضا خودش یک نیامنش تمام عیار شده، انگیزه برای نوشتن داشته باشد. این آقای محترم ما که در سال یازدهم زندگی اش به سر می برد، کلی بزرگ شده و قد کشیده. دیگر هر روزش با دیروز کلی فرق میکند.

تیر ۱۱

گنگ خواب دیده

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و عالم از شنیدنش
به نظرم همه آدمها در ذهن خود با توهماتی درگیر هستند که گسترش یافته ی برداشتی از واقعیتهای زندگیشان است. حرف من به مفهوم شعر ربطی نداره منظورم همون حالت گنگی و خواب دیدگی است . حرفهایی داری که اینقدر به توهم و خیال نزدیکه که هیچ وقت به زبان نزدیک نمیشن.
آیا روزی میشود من دیگر از این خوابها نبینم؟

اردیبهشت ۰۴

منم مثل بقیه یا بقیه مثل من؟!

تو خیابان با مامانم میرفتیم آدمها هم مدام از جلوی چشمانمان عبور میکردند مامان یک دفعه گفت به نظرت تعداد خانمهای پیر زیاد نشده؟!
خواهرم که حامله بود هر جا میرفتیم میگفت تا من حامله شدم انگار همه دهه ۶۰ی ها با هم دست به کار شدیم!!
من هم از وقتی دینا به دنیا آمده به نظرم همه بچه کوچک دارند و درگیرند!
به نظر مهدی هم همه آقایان مشغول کسب و کار و رسیدگی به سلامتیشان در بیرون از منزل هستند!!
نتیجه اخلاقی اینکه ……

آذر ۰۸

خوشبختی (۹۳)

خوشبختی یعنی شخص در اغلب اواقات زندگی خود حس رضایتمندی از شرایط داشته باشد. حس رضایتمندی بصورت لحظه ایست و رضایتمندی از زندگی تجمیع آن لحظه هاست. رضایتمندی با موفقیت فرق دارد، موفقیت در یک مساله و یک برهه زمانی رخ میدهد و باعث حس رضایتمندی در همان برهه (و در خاطرات مربوط به همان برهه) میشود. رضایتمندی با موفقیت فرق دارد. شخص ممکن است در زندگی موفقیتهایی داشته باشد با این وجود در مجموع حس خوشبختی نداشته باشد یا برعکس طرف کاملا حس رضایتندی و خوشبختی داشته باشد ولی اصلا موفقیت خاصی نداشته باشد. بعنوان نمونه، افرادی که در یک روستای دور افتاده و بدون امکانات، به خوبی و خوشی زندگی میکنند و از زندگی لذت میبرند و احساس خوشبختی میکنند.

 

حس رضایتمندی از کجا حاصل میشود؟  حس رضایتمندی در یک مساله، زمانی حاصل میشود که در آن مساله، ما نفعی را به دست آوریم که انتظار داشتیم و یا بیش از حد انتظار و توقعمان نفع ببریم. یعنی حس رضایتمندی حاصل تقسیم (نفع) بر (توقع) است. هر گاه نفع به دست آمده در یک مساله برای یک شخص، از توقع آن شخص بیشتر باشد، یا حداقل مساوی باشد، آنگاه حس رضایتمندی حاصل میشود. به همین دلیل است که وقتی توقعی از کسی نداریم، و آن شخص برایمان کاری میکند یا هدیه ای میخرد بسیار خوشحال میشویم و بالعکس ممکن است یکی از عزیزان نزدیکمان هدیه هم بخرد و ما خوشحال نشویم چرا که توقع اش را داشتیم. یا وقتی در بانک جایزه ای را برنده میشویم (هر چند خیلی کم بها)، خیلی خوشحال میشویم چرا که معمولا ادمها توقع ندارند.

رضایتمندی در زندگی خانواده ای، رضایتمندی از دوستان، رضایتمندی در محیط کار، و هر نوع رضایتمندی دیگر نیز از همین فرمول تبعیت میکند؛ یعنی حاصل تقسیم نفع بر توقع. نفع، چیزیست که از محیط بیرون به شخص میرسد و قابل درک و ملموس است. ولی توقع، یک خواست شکل یافته ی درونیست. توقع (یغنی خواستن) دست خود آدم است و شخص میتواند یک توقع (خواسته) را نداشته باشد! پذیرش این حقیقت، یک نتیجه مهم دارد:

همانگونه که در فرمول رضایتمندی، صورت کسر (نفع) هر جه بزرگتر باشد، حس رضایتمندی بیشتر میشود، کاهش مخرج کسر(توقع) هم میتواند به افزایش رضایتمندی منجر شود. یعنی آدمها میتوانند با کاهش توقع خود در مسائل، حس رضایتمندی خود را افزایش دهند و در مجموع رضایتمندی از زندگی داشته باشند.

به نظر من به دست آوردن رضایتمندی از طریق کاهش توقع کار راحت تری است. قرار نیست برای اینکه رضایتمندی داشته باشیم حتما نفع مان بیشترین عدد ممکنی باشد که تصور میکنیم. اینکه آدمهایی میبینیم که به ظاهر در زندگی همه چیز دارند ولی باز ناراضی هستند نشانه همین عدم مدیریت توقع در مسائلشان است. یا آدمهایی میبینیم که به ظاهر روزگار سختی دارند ولی راضی هستند، آدمهایی بوده اند که توقعشان را کنترل کرده اند.

البته کنترل یا کاهش توقع هم کار ساده ای نیست. بصورت عادی و معمول در یک مساله خاص، توقع آدمها به توقع اطرافیانش در همان مساله، ربط پیدا میکند. یعنی اگر اطرافیان یک شخص، همگی دارای خانه و ماشین باشند، آن شخص هم داشتن خانه و ماشین را توقع خود میداند و اگر نداشته باشند، توقع خود نمیداند.

به همین دلیل نشست و برخواست با اطرافیانی که با صحبتها و رفتارشان، توقعات شخص را در یک مساله به گونه ای زیاد میکنند که شخص نمیتواند کنترل کند، حتما به عدم رضایتمندی شخص مینجامد.

تیر ۲۷

سلام دنیا! من دینا هستم ;)

بالاخره تیرماه رسید و دینا به دنیا آمد. بنظر همانگونه که دنیای یک با دنیای دو فرق داره و دنیای سه با دنیای دو قابل مقایسه نیست، بنظرم دنیای چهار نیز با دنیای سه تفاوت بسیار خواهد داشت. دینا ما رو به دنیای چهار نفره ها برد.

جمعه سه هفته پیش چند روز زودتر از موعود، موجود موعود زیبا، ما را غافلگیر کرد و در چشم بهم زدنی، پروژه مادر دینا به این دنیا دلیور شد و هر سه ی ما را صاحب یک نعمت بزرگ کرد.

سخت است که بگویم کداممان بیشتر از همه هیجان زده شده ایم؛ مادر دینا که دینای سالم و خوشگل و بامزه را ثمره سختی ۹ماه اش از خدا گرفته، رضا که احساس برادر بزرگی میکند و از داشتن خواهر فخر میفروشد، یا منی که هر سه تا را دارم.

سفارشی، مادر دینا، ممنون 🙂

خرداد ۲۴

(بدون عنوان)

خرداد ۲۴

سلام بعد از کلی وقت

انگار وقتی میرفتم سرکار شبها بهتر خوابم میبرد. امروز اولین شنبه ای بود که وارد مرخصی قبل از زایمان شدم. ایشالا ۲٫۵ هفته دیگه دختر خانوم تشریف میاورند.

آخر هفته رضا قرار است از تعطیلات و سفر یک ماهه اش به ارومیه برگردد. حتما در این یک ماه دور از ما کلی تغییر کرده.

خیلی وقت است ننوشتم میخواستم دو تا اتفاق سال تحصیلی رضا را بنویسم یکی در مورد پروژه جابربن حیان مدرسه و آن یکی را که یادم نمی آید.

سر پروژه ها خانواده ها باید درگیر میشدند و کمک بچه ها میکردند من هم مجبور باید دوتا مادر همگروهی رضا در پروژه همکار بشوم.

اولش اصلا فکر نمیکردم آتقدر کار سختی باشد خب من که با مادرهای مهد رضا خیلی راحت معمولا میتوانستم تعامل داشته باشم. ولی این بار از این خبرها نبود این دو تا مادر که هر کدام برای خود ادعایی داشتند میخواستند کل کار را دست بگیرند و انجام دهند. خلاصه تجربه سختی بود ولی خوشبختانه گروه رضا بهترین نتیجه را در سطح منطقه گرفتند و با کلی افتخار اول شدند. اولین برخوردمان با مادرها سر انتخاب موضوع بود خانم مدعی اصرار داشتند تز فوق لیسانس مهندسی شیمی اشان که گویا یگ ربطی به سیب زمینی و تغییرات شیمیابیش در هوا داشت باشد و رضا و باباش هم اصرار که حتما در مورد فضا. در جنگی نابرابر من بر دو مادر دیگر سر موضوع پیروز شدم. ولی در ادامه تقیریبا همه مطالب خودشان را جایگزین مطالب ما کردند. خلاصه داستانی داشتیم در حد دعوای کودکان پیش دبستانی.

این هم عکس تابلوی باز شده پروژه. رضا با لگوهاش یک فضاپیما هم ساخته بود. و یک از مادرها که معمار تشریف داشتند هم منظومه شمسی و اینا با ماکت ساخته بود.

 

« نوشته‌های قدیمی‌تر