امروز بالاخره موفق شدیم بعد از مدتی در بازار خیریه محک شرکت کنیم. مهد ظرفهایی را در اختیار مامانا قرار داده بود تا هر کس بخواهد سالاد درست کند تا در غرفه مهد در بازارچه به نفع بچه های محک به فروش برسد. به اصرار رضا این بار ما هم شرکت کردیم. از آنجایی که فکر نمیکردم بتوانیم خودمان به بازارچه سر بزنیم زودتر آماده کردم تا به دست مسئولان مهد برسانم ولی به هر صورت موفق نشدم و مجبور شدیم جمعه صبح علی رغم بی حوصلگی همه سالاد را ببریم برسانیم به غرفه مهد در بازارچه. ولی خیلی غیر منتظره به همه خوش گذشت حتا مامانم که به خاطر درد زانوش با بی میلی همراه ما شده بود. خیلی حس خوبی بود و من توانستم برعکس همیشه به راحتی خرید کنم. بدون اینکه فکر کنم نکند جنسی که میگیرم ارزش قیمتی که میپردازم را نداشته باشد، بدون اینکه فکر کنم فروشنده دارد سرم کلاه میگذارد، بدون اینکه فکر کنم من نیاز به این جنس ندارم، بدون اینکه نگران نامناسب بودن جنس باشم. با خیال راحت در فرصتی که داشتیم خرید کردم و لذت بردم.
شادی و رضایت را در چهره ی همه احساس میکردم و فکر میکنم واقعیت شادی و شادی واقعی یعنی همین. حداقل برای من حس بی نظیری بود. حس سپاس از خدا به خاطر اینکه با خانواده ام در عین سلامتی، توان کمک کردن و امکان چشیدن و احساس نشاط حاصل از بخشش هرچند کوچک را داشته باشیم.